از دریا برگشته

امشب دوباره به لب ساحل رفتم. باد در حال وزیدن بود و با خود موج‌های خروشان را به ساحل می‌آورد. با وجود اینکه شرایط مناسب شنا کردن نبود ولی دل را به دریا زدم و به داخل آب رفتم. موج‌ها پشت سر هم درحال آمدن بودند و اجازه وارد شدن به دریا را نمی‌دادند. بالاخره با هر زحمتی بود از سد این موج‌ها عبور کردم و به عمق بیشتر رسیدم. جایی که با هر موج از جای خود بلند می‌شدم و سوار بر آن حرکت می‌کردم. باد با سرعت در حال وزیدن بود و قطرات آبی را که از سطح موج جدا می‌کرد به هر طرف می‌پراند. در این هنگام به یاد آن عصر افتادم که نزدیک بود غرق شوم. در آن هوای گرگ و میش از موج‌های لب ساحل گذر کردم و درجایی که تلاطم دریا کمتر، و آرامش نسبی برقرار بود، بر روی آب دراز کشیدم. موج‌ها بدون شکستن از من عبور می‌کردند و فقط من را در سطح آب بالا و پایین می‌کردند. مانند کودکی در گهواره آرام گرفته بودم و از آن سکوت و تنهایی لذت می‌بردم. کم‌کم سیاهی درحال تصرف آسمان بود و ستارگان در حال خودنمایی. کمی چرخیدم و به ساحل چشم انداختم. ساحل از نظرم خیلی دور آمدم. کامل چرخیدم و با دقت بیشتری آن را برانداز کردم. موج‌ها همچنان فوج فوج به سمت ساحل در حرکت بودند. کمی جا خوردم و به اطراف نگاهی انداختم. کسی اطرافم نبود. شروع به شنا به طرف ساحل کردم. ولی گویی تلاشم بی‌فایده بود و از جای خود تکان نمی‌خوردم. گیج شده بودم. حس کسی را داشتم که تازه از خواب بیدار شده و اطرافش را نمی‌شناسد. برای کنترل اوضاع و حس اطمینان بیشتر دوباره اندکی به روی آب دراز کشیدم و این اطمینان را به خودم دادم که همچنان خطری من را تهدید نمی‌کند. هرچند که در ته دل اندکی ترسیده بودم. دوباره شروع به شنا کردن کردم و این بار تلاش بیشتری به خرج دادم و به نزدیک موج‌های بلند رسیدم. جایی که موج‌ها شروع به شکستن می‌کردند. در این نقطه با آمدن هر موج صدای حرکت سنگ و لایی که در زیر پایم در حرکت بود را می‌شنیدم. با هر موج به وسط دریا کشیده می‌شدم و از ساحل دور می‌شدم. حرکت برای نزدیک شدن به ساحل تقریبا غیرممکن بود و گویی من توان عبور از این مرز را نداشتم. مرزی که در آن موج‌ها شروع به شکستن می‌کردند. در این قسمت عمق آب همچنان زیاد بود و پای من به سطح زمین نمی‌رسید. در این مرز تنها چیزی که باعث دلگرمی من می‌شد وجود افرادی بود که با فاصله از خود می‌دیدم. وجود این چند نفر هرچند با فاصله زیاد، شرایط را برای من قابل تحمل تر می‌کرد و امید را در دل من زنده نگه می‌داشت. امیدی که با هر تلاشی برای رسیدن به ساحل و ناکام ماندن، کمتر می‌شد. ناگهان صدایی ضعیفی را شنیدم. صدا از مکانی دور و البته بسیار ضعیف بود. گویی طرف در لفافه در حال زمزمه کردن چیزی بود. فک کردم شاید دچار توهم شده‌ام که بعید هم نبود. با صداهایی که از حرکت موج‌ها ایجاد می‌شد و همچنین گل و لایی که در زیر پایم درحال حرکت بود توهم چنین صدایی دور از ذهن نبود. دوباره صدایی بلند شد و این بار با دقت بیشتری به آن گوش دادم. کسی از فاصله دور با صدای خفیفی ناله می‌کرد: “کمک! کمک!” این صدا بیش از پیش ترس را در دل من زنده کرد و امید را از من گرفت. با تمام قوا شروع به شنا کردن به طرف ساحل کردم. این بار توانستم آن مرز لعنتی را رد کنم و کمی به ساحل نزدیک‌تر شوم. نوک انگشتانم با کش و قوس زیاد به سطح زمین می‌رسید، ولی با یک موج دوباره کامل از سطح زمین جدا می‌شدم. کمی به زیر آب می‌رفتم و وقتی کف پاهایم به سطح زمین می‌رسید با جهشی خود را به جلو پرتاب می‌کردم. ولی دوباره با موج دیگری به عقب رانده می‌شدم. با این حال چون پاهایم سطح زمین را لمس می‌کردند اندکی امیدوارتر شدم. در آن اوضاع دوباره صدای کمک بلند شد و من در آن هوای نیمه تاریک سه نفر را در نزدیکی خود احساس کردم و تلاش کردم با شنا در جهت موازی با ساحل، خودم را به آن‌ها برسانم. با تلاش زیاد خودم را به آن‌ها نزدیک کردم و اطمینان بیشتری بدست آوردم. گویا یکی از این سه نفر که در وسط قرار داشت، شنا بلد نبود و این ناله هم از او بر می‌خواست. او کامل امید خود را از دست داده بود، البته حق هم داشت. من که شنا بلد بودم هم امیدم را از دست داده بودم، دیگر از او چه انتظاری می‌رفت. یک نفر از آن‌ها که فردی درشت هیکل بود با آمدن من او را رها کرد و از من خواست که به او کمک کنم. من که تمام انرژی خود را صرف رسیدن به آن‌ها کرده بودم، دیگر توانی برای کمک کردن به او نداشتم. او همچنان ترسیده بود و به من چنگ می‌زد و من نه‌تنها قادر به کمک کردن به او نبودم بلکه با این وضعیت خودم هم درحال غرق شدن بودم. ولی با تلاش بیشتر و البته کمک دوباره آن مرد درشت هیکل توانستیم به نزدیکی ساحل برسیم. بعد از رسیدن به ساحل این فرد چنان خوشحال و ترسیده بود که گفت باید یک گوسفند قربانی کنم.

امروز هم دیر وقت به ساحل رفتم و شروع به شنا کردم. دریا کمی طوفانی بود و شرایط آن روز برایم تداعی شد. کمی شنا کردم و سریع به ساحل برگشتم. ماه در حال طلوع بود و صحنه زیبایی را رقم زده بود. بر روی سنگ‌های ساحل نشستم و به طلوع ماه خیره شدم. دوباره این خاطرات بطور کامل برایم زنده شد. به این فکر می‌کردم که مرگ همیشه در کمین قرار دارد و هر لحظه این امکان وجود دارد که زندگی ما با یک اتفاق ساده تمام شود. آیا آمادگی برای آن داریم یا مثل خیلی از مسائل دیگر اهمیتی ندارد. شاید بهترین تفسیر برای زندگی این است که اگر باشد خوب است و اگر نباشد اهمیتی ندارد! نگاه شما به زندگی چگونه است؟!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *