تکرار یک روز، برای بار سی و دوم!

امروز 22 اسفندماه، یک روز معمولی مانند 364 روز دیگر است. پنجره اتاقم را باز کردم. زمستان آخرین روزهای خودش را پشت سر می‌­گذارد و بهار از یک ماه پیش مقدمات آمدن خود را فراهم کرده است. هوا نیمه ابری است و صدای باد و گنجشکان فضا را پر کرده است. درختان در تکاپو هستند و خود را به دست باد سپرده­‌اند. اناری بر سرشاخه قرار دارد درحالی که برگ­ها در حال جوانه زدن هستند.

  • من چونان اناری، خشک شده بر درخت
  • بهار شکوفه کردم
  • پاییز به بار نشستم
  • زمستان رسید و همچنان بر سرشاخه …
  • نه از پس رسیدن افتادم
  • و نه دستی به چیدنم تا این بالا رسید
  • و نه حتی گنجشکی به این میانه راه یافت
  • میدانم زمستان هم می­‌گذرد و می­‌پوسم
  • به همین سادگی!

نمی­‌دانم شاعر این شعر کیست ولی دوست دارم ببینمش و به او بگویم زمستان هم گذشت و انار همچنان سربلند است.

نسیم خنکی که نشان از آخرین تلاش‌­های زمستان است به درون اتاق می­‌آید و چایی که روی میزم قرار دارد را سرد می­‌کند. چایی که غفلت از آن باعث شد، شور و حرارت خود را از دست بدهد و دیگر دلچسب نباشد. باز شدن پنجره این فرصت را به آفتاب داد که بدون هیچ سد و مانعی وارد اتاق شود و خودش را روی فرش کف اتاق پهن کند. بی‌­شک این هوا یکی از بهترین و دلنشین‌­ترین هواهای سال است. حس نوستالژی آمدن عید را می­‌توان در تک­‌تک ذرات آن حس کرد. آمدن بهار و عید خود نشانه‌­ای از شروع دوباره زندگی است.‌

در ابتدا گفتم که این روز با روزهای دیگر فرقی ندارد، ولی دارد. من هیچ روزی را را بیش از سی و یک بار ندیده‌­ام و امروز برای اولین بار یک روز را برای بار سی و دوم می­بینم و زندگی می­کنم. روز تولد معمولاً آدم یک حس دیگری پیدا می‌­کند. از طرفی خوشحال است که یک سال دیگر را همراه با خاطرات تلخ و شیرین پشت سر گذاشته است و از طرفی نگران و ناراحت است، چون یک سال از عمری که می­‌تواند زندگی کند کمتر شده است. من هر سال نسبت به این روز احساس خاصی داشتم ولی امسال با سال­‌های گذشته برایم فرق دارد. امسال احساسات من نسبت به گذشته بیشتر تغییر کرده و نسبت به همه چیز سردتر شده­‌ام. گویی زمستانی که به آن علاقه دارم در من نفوذ کرده و احساسات من را تحت تاثیر خودش قرار داده است و یا شاید از اثرات بالا رفتن سن است. اینکه نسبت به موضوعات و اتفاقات نه زیاد نارحت و نه زیاد خوشحال می­‌شوم. دیگر آن حس شوق و هیجانی که باعث افزایش ضربان و تپش قلب شود در من به وجود نمی‌­آید یا دست کم آنقدر نیست که بتوان آن را به حساب آورد. اتفاقی دیگر که در من رخ داده است این است که قطعیت خودم را از دست داده­‌ام و در مسائل زندگی و تصمیمات دچار تردید می­‌شوم. به نظر من هر نظری می‌تواند درست باشد و تنها به این بستگی دارد که ما از چه زاویه‌­ای به آن نگاه کنیم. علت تمام مشکلات و بحث­‌هایی که بین آدم‌­ها وجود دارد همین است. آدم­ها معمولا زندگی را فقط از دید خود می­‌بینند و به دید و نگاه دیگران اهمیت نمی­‌دهند و آن را اشتباه می­‌پندارند. وقتی با این تفاوت نگاه به زندگی و آدم­ها نگاه کنیم دیگر کارهای آن­ها نمی­‌تواند آنچنان ما را تحت تاثیر قرار دهد و ما را ناراحت کند. از نظر من این اتفاق می­‌تواند یکی از بهترین اتفاقات زندگی هر کسی باشد.

باد همچنان درحال وزیدن است و درختان درحال رقصیدن، گویی از این شروع دوباره زندگی مست شده‌­اند. امروز شروع دوباره زندگی برای من هم هست. برای درختان تکلیف مشخص است و هدف آن­ها از زندگی معین و معلوم است. درخت از خواب زمستانی بیدار می‌­شود. شروع به رشد و ساختن برگ و شکوفه می‌­کند. به مرور برگ­‌ها بزرگ می‌­شوند و شکوفه­‌ها رشد می­‌کنند و تبدیل به میوه می­‌شوند. میوه‌­ها به ثمر می­‌نشینند و برگ­ها شروع به ریختن می‌­کنند و بعد از آن درخت دوباره به خواب زمستانی می­‌رود. این روند سال­‌ها برای درخت تکرار می­‌شود. بین ما و درختان تفاوت بسیاری است. آن­ها از این تکرار لذت می‌­برند، ولی تکرار برای ما خسته کننده و ملال­‌آور است. البته این هدفی است که ما برای درختان می‌­بینیم. حال اگر خودمان را در جایگاه درخت قرار دهیم این تکرار زندگی می­‌تواند لذت بخش باشد. حتی اگر هدف ما مشخص و تعیین شده باشد.

وقتی مراحل زندگی مشخص باشد همه چیز طبق قاعده و قانون پیش می­‌رود و احساس رضایت از خویش بوجود می‌­آید. ولی وقتی مسیر مشخص نباشد، آنگاه مشکلات شروع می‌شود. پیدا کردن مسیر می­‌تواند بسیار سخت و دشوار باشد و همیشه این حس در ما وجود دارد که مسیری که انتخاب کرده‌ایم اشتباه است. اگر مسیر اشتباه انتخاب شود، می‌­تواند برای ما بسیار گران تمام شود. ما برای پیمودن راه یکبار بیشتر زمان نداریم. مشکل بزرگ­تر این است که ما اول باید مقصد را مشخص کنیم و بدون مشخص کردن مقصد پیدا کردن مسیر درست ناممکن است. حال اگر این مشکل را در کنار احساس عدم قطعیت قرار دهیم می­‌تواند یک غول بی­‌شاخ و دم را برای ما بسازد که در هر لحظه به ما یادآوری کند که زندگی پوچ و بی‌­ارزش است.

در این سالیانی که از عمر من گذشته من مسیرهای زیادی را رفته‌­ام، ولی هنوز نتوانستم بهترین مسیر را پیدا کنم. شاید مشکل اصلی پیدا نکردن مقصد است. با این حال من درحال ادامه دادن هستم. چیزی که من دریافتم این است که زندگی ممکن است مقصدی نداشته باشد و فقط مجموعه‌­ای از راه­‌ها باشد. هدف فقط مسیرها باشند و انتهایی برای آن وجود نداشته باشد. اگر ما از مسیری که در آن قرار داریم احساس رضایت کنیم از نظر من این خود مقصد است. به قول شاعر: ” آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم، یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم ” پس این رضایت درونی ما از زندگیست که می‌تواند مقصد نهایی باشد، که هیچ‌گاه تکراری و ملال‌آور نخواهد شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *