موجی که تاریکی را می‌شکند

موج­‌ها پی­‌درپی با سرعت ساحل را می‌­نوردند، گویی صخره­‌ها معشوق‌اند و آن­‌ها فرهاد. در این مسیر پر خطر گاهی هم قطارهای خود را می‌­بلعند. عشق چشمان آنان را کور کرده و سیلی‌­های صخره و صدای رفیقان معلق در هوای خود را نمی‌­شنوند. بی­‌خبر از سنگ دل بودن صخره، برای رسیدن به آن لحظه شماری می­‌کنند. وقتی قطره قطره به اطراف پخش می­‌شوند، تازه چشمانشان باز می­‌شود، ولی امان از این ولی‌­ها که همیشه مثل نوش دارو بعد مرگ سهراب فایده­‌ای ندارند. در این لحظه به رفیقان خویش ندا می­‌دهند، ولی گوش شنوایی وجود ندارد که به این نصیحت­‌ها گوش فرا دهد. پس همه مجبور به تجربه هستند. ما هم برای رسیدن به این دنیا همین تلاش‌­ها را کردیم. با این تفاوت که فقط ما به صخره خوردیم. بقیه در حسرت این عشق ماندند. ما فاتح شکست خورده، آنها ناکام پیروز؛ در اصل همه ناراضی. به نظر من فاتح شکست خورده بهتر است از ناکام پیروز است.

گاهی ما احساس می­‌کنیم اگر به دنیا نمی­‌آمدیم خیلی بهتر بود. دنیا را غرق در پلیدی و زشتی می­‌بینیم. دنیا را جای سرد و بی­‌روح می­‌پنداریم. گویا رنج برادر دو قلویی ماست که با ما زاده شده و تا آخر عمر مثل سایه همراه ماست. من این آرزو را از آدم‌­های زیادی شنیده­‌ام. آدم­هایی که همیشه درحال بدگویی دنیا هستند. آن­ها می­‌توانند سال­‌ها درمورد این جهان و مشکلاتش برای ما صحبت کنند و هزاران دلیل و بهانه بگویند که ما را مجاب کنند که این دنیا ارزش زندگی کردن ندارد. اگر به حرف­‌هایشان توجه کنیم و دنیا را از دید آن­ها ببینیم، احتمال دارد که برای ما هم دنیا سرد و تاریک به نظر آید.

تاریکی که ما در اولین لحظات بوجود آمدن­مان درون آن قرار داریم. زندگی که حتی اجازه انتخاب برای شروع آن را نداریم. این محدودیت انتخاب به شروع زندگی خلاصه نمی­‌شود و می­‌تواند در بسیاری از مسائل وجود داشته باشد. این اجبار از صورت و اجزای بدن گرفته و تا محل زندگی و غیره ادامه دارد. دنیایی که ما روی اصول اولیه و شرایط آن هیچگونه حق انتخابی نداریم. این چنین دنیای مگر می‌­تواند بر وفق مراد ما و آنطوری که ما دوست داریم پیش برود. این تازه شروع ماجراست. البته این اتفاقات همه در اوایل زندگی ما می‌­افتد. زمانی که ما هیچگونه احساس و درکی نسبت به اطرافمان نداریم. ما وارد دنیایی شده‌­ایم که در آن هیچ حق انتخابی نداشتیم. اتفاق بدتری که درحال رخ دادن است این است که ما پس از دنیا آمدن قدرت انتخاب پیدا می­‌کنیم، ولی عقل و تفکر ما ناقص است. مسئولیت به ما واگذار می­‌شود بدون آنکه بتوانیم درموردش فکر کنیم و بهترین گزینه را انتخاب کنیم. پس زندگی ما تبدیل به انتخاب­‌هایی می­‌شود که اغلب تحت تاثیر محیط و افراد نزدیک به ما صورت می‌گیرد. به نحوی شخصیت ما با انتخاب‌های خودمان، ولی تحت تاثیر عوامل محیطی شکل می­‌گیرد. این سبک دیگری از اجبار است که با پوشش اختیار، خود را نشان می­‌دهد. همه این عوامل و انتخاب­‌ها دست در دست هم می‌­دهند و شخصیتی با طرز تفکری خاص، اعتقادات، قالب­‌ها و محدودیت­‌های فکری از ما می­‌سازد. حال زمانی فرا می­‌رسد که ما قدرت انتخاب منطقی به همراه درک و تفکر را داریم، ولی اعتقادات گذشته مانع از آزادی فکربی و عملی ما می­‌شوند. به مرور که تفکر ما پخته‌­تر می­‌شود، گذشته و تجربیات آن هم بیشتر می­‌شود و محدودیت­‌های بیشتری را برای ما ایجاد می‌­کند. این روند تا پایان زندگی، ما را در انتخاب­‌هایمان یاری می‌دهد.

وقتی چنین پتانسیل قویی برای توجیه عملکرد ما وجود دارد، به راحتی آن را از دست نمی­‌دهیم. این پتانسیل می‌­تواند در زندگی ما بسیار کمک کننده باشد. وقتی شرایطی برخلاف میل ما به وجود می­‌آید به راحتی می­‌توانیم مقصر را مشخص کنیم. این حرکت باعث می‌شود که ما بتوانیم تصمیمات اشتباه خود را توجیه کنیم. حتی در مواردی می‌­تواند سهل انگاری و عدم تلاش ما را برای رسیدن به موقعیت مناسب را پوشش دهد. این طرز برخورد با مسائل به مرور در ذهن ما جا می‌­گیرد. این اتفاقات می‌تواند مقدماتی برای توجیه مراحل بعدی و اتفاقات آن باشد. با از دست دادن هر مرحله و توجیه آن به وسیله شرایط، مقدمات برای اتفاقات بعدی مهیا می‌­شود. این روند تا جایی پیش می­‌رود که دیگر قابلت تحمل ما را از دست می‌­دهد. این توجیه‌­ها دیگر جوابگوی نیاز ما برای رسیدن به اطمینان خاطر و آرامش نیستند. این شاکی بودن در بندبند وجود ما نفوذ می­‌کنند و حتی موقعیت­‌ها و موفقیت­‌های ما را بی­‌ارزش می­‌کنند. قانع نشدن و میل به بی­نهایت در ما فوران می­‌کند. همیشه این حس را در ما بوجود می‌­آورند که حق ما بیشتر از آن چیزی است که بدست آورده‌­ایم. حس حسرت و نرسیدن به کمال همیشه در ما وجود خواهد داشت. حتی گاهی خودمان دوست داریم به موفقیت نرسیم و ناکام بمانیم، زیرا این ناکام بودن خود می­‌تواند اطمینان ما را به آنچه که به آن باور داریم بیشتر کند. تایید بیشتر این باور ما را به سمت ناکامی در همه مسائل پیش می­‌برد. قدرت لذت بردن از زندگی و درک آن را از ما می­‌گیرد و لحظه به لحظه این حس را به ما القا می‌­کند که ما قربانی بیش نیستیم. قربانی شرایط و محیطی که در آن هستیم و ما را محکوم به ادامه زندگی در این باتلاق می­‌کند. ما تبدیل به آدم‌­هایی می‌­شویم که همیشه در حال شکایت هستند و زندگی برای آن­ها هیچ معنا و مفهومی ندارد، و به پوچی در زندگی می­‌رسند. برای آن­ها درک آدم‌­هایی که برخلاف آن­ها زندگی را نه­‌تنها پوچ نمی­‌بینند بلکه محیط برای رشد و لذت بردن می­‌بینند، بسیار سخت و غیر قابل تصور است. این آدم‌­ها هیچ‌گاه نتوانستند طعم زندگی را بچشند و همیشه احساس نارضایتی می­‌کنند. درصورتی که آدم­‌های دیگر با شرایط یکسان و همین مشکلات توانسته­‌اند از این بحران عبور کنند و آنچان که لیاقت آن را دارند از زندگی لذت ببرند.

همسایه در کمال غفلت باعث آتش‌سوزی خانه خود شده و این آتش‌­سوزی به خانه ما سرایت کرده است. ما می­‌توانیم درخانه بنشینیم و به همسایه بد و بیراه بگوییم و از کار او شکایت کنیم. در دام آتش بیافتیم و البته این را امری غیرقابل کنترل و غیرقابل تغییر ببینیم. یا می‌­توانیم اقدام به نجات خود و دیگران کنیم و درصورت امکان آتش را خاموش کنیم. زندگی ما هم در این دنیا به همین شکل است. اتفاقات از قبل رخ داده‌­اند ولی این ما هستیم که می‌­توانیم اتفاقات آینده را رقم بزنیم. ما می­‌توانیم کنترل امور خود را در دست بگیریم. زندگی مانند یک ماشین هوشمند است که مسیر آن به سمت پرتگاه تنظیم شده است. اگر ما سکان آن را بدست نگیریم، انتهای مسیر مشخص است. ما قدرت این را داریم که کنترل آن را در دست بگیریم و به سمت دلخواه خود تغییر مسیر بدهیم. این کنترل از بیرون اتفاق نمی‌­افتد و کسی نمی‌­تواند از بیرون از ماشین مسیر ما را تغییر دهد. همه این کنترل از درون ماشین اتفاق می‌­افتد.

وقتی ما یک مسابقه فوتبال را تماشا می­‌کنیم. از عملکرد بعضی بازیکنان شکایت می­‌کنیم که چرا در فلان موقعیت فلان کار را انجام نداد. وقتی نوبت به خودمان می­‌شود و به داخل زمین می­‌رویم همان اشتباهات را تکرار می­‌کنیم. هر چیزی در دنیا دارای دو وجه داخلی و بیرونی است. همین دنیایی که ما در آن زندگی می‌­کنیم دارای دو وجه می­‌باشد. در وجه بیرونی، اگر ما عظمت سیاره‌­ها و کهکشان­‌ها را در نظر بگیریم تقریباً هیچ هستیم و حتی تاثیری بر روی جهان هستی نخواهیم داشت. حال اگر از درون به این دنیا نگاه کنیم، ما عنصر اصلی این جهان هستی هستیم و همه‌­ی دنیا برای ما بوجود آمده است. همه کهکشان‌­ها و سیارات بخاطر ما وجود دارند و حول ما می‌­چرخند. با از بین رفتن ما این دنیا دیگر وجود خارجی نخواهد داشت و ارزشی هم ندارد. این ما هستیم که به این جهان ارزش می­‌دهیم. اگر از درون به زندگی نگاه کنیم زندگی را آنچنان تاریک و سیاه نمی‌­بینیم، بلکه زندگی می‌­تواند روشن و شاد باشد. جهان اطراف ما ثابت است و این ذهن ماست که می‌­تواند آنچه را که دوست دارد و بخواهد از آن برداشت کند.

نگاه ما به دنیا می­‌تواند بسیار تاثیر گذار باشد. ما این جهان را تاریک در نظر گرفته­‌ایم. این تاریکی می‌­تواند حتی با نور یک شمع از بین برود. درصورتی که این دنیا، مملو از شمع‌­هایی است که خاموش هستند. امید اولین شمعی است که می‌­تواند روشن شود و به روشن شدن بقیه شمع­‌ها کمک کند. پیدا کردن این شمع­‌ها سخت نیست. ما به راحتی می­‌توانیم انگیزه‌­هایی را برای ادامه پیدا کنیم. اگر به زندگی نگاهی بیاندازیم می­‌بینیم که هر انسانی دلخوشی‌­هایی دارد. دلخوشی‌­هایی که انگیزه و امید را برای ادامه دادن بوجود می­‌آورند. همانطور که گفتیم این دنیا تاریک و سرد است، و این باد سرد همیشه در کمین است که روشنایی شمع‌های ما را از بین ببرد. گاهی قدرت این باد آنچنان زیاد است که شمع­‌هایی که ما روشن کرده‌ایم را خاموش می­‌کند ولی این ما هستیم که باید با هوشیاری و تلاش بیشتر از خاموش شدن شمع‌­ها جلوگیری کنیم و اقدام به روشن کردن شمع­‌های بیشتر کنیم. این فرصت به ما داده شده است که از موقعیتی که نصیب ما شده است بهره ببریم. این دنیا با تمام اتفاقاتش یک نقطه شروع و یک نقطه پایان دارد. این ما هستیم که تصمیم می­‌گیریم در این زمان کوتاه چه بهره‌­ای از آن ببریم. به هرحال این زمان روزی به پایان خواهد رسید و تنها چیزی که قطعیت دارد همین است. تمامی مسائل دیگر دارای عدم قطعیت هستند. ما می­‌توانیم از این فرصت استفاده کنیم و از موقعیتی که به ما رسیده بهره ببریم و یا اینکه دست روی دست بگذاریم. این دست رو دست گذاشتن بدترین نوع برخورد است. ما این موقعیت را داریم که به شمع­‌های بیشتر فکر کنیم و راه را برای روشن کردن بقیه شمع­‌ها باز کنیم یا اینکه همان چند شمع باقی مانده را خاموش کنیم و چیزی که دراختیارمان قرار گرفته را به دور بیاندازیم. ادامه دادن بدون هیچ کاری می‌­تواند خیانتی باشد که ما در قبال خود انجام می‌­دهیم.

زندگی مانند دریاست. همین قدر پهناور، همین قدر خطرناک، همین قدر سخاوتمند، همین قدر … . مشکلات اما مانند موج‌­هایی هستند که همیشه وجود دارند. دریا بدون موج، و زندگی هم بدون مشکلات قابل تصور نیست. این جمله را بارها شنیده‌­ایم که، اگر بدی وجود نداشته باشد، خوبی معنا پیدا نمی­‌کند. زندگی بدون مشکلات هم معنایی ندارد. موج­‌ها از پس یکدیگر می‌­آیند و هیچگاه تمام نمی‌شوند، ولی چیزی که مشخص است قدرت آن­ها یکسان نیست. گاهی دریا کاملاً آرام است و موج‌­ها آنچنان کم هستند که گویی وجود ندارند. گاهی اما، دریا طوفانی است و موج‌­ها می­‌توانند کشتی‌­های بزرگ را غرق کنند. در بیشتر مواقع دریا آرام است. ما در این دریا در حال شنا کردن هستیم. اگر در دریا شنا کرده باشید، می‌­دانید که هر واکنشی نسبت به موج می­‌تواند چه پیامدی داشته باشد. اگر در مقابل موج ایستادگی کنید، موج می‌­تواند ضربه محکمی به شما وارد کند و به شما آسیب برساند. این مثل این است که بخواهید با مشکلات زندگی مقابله کنید. هر مشکل می‌­تواند به شما آسیب برساند و از آنجایی که این موج‌­ها پشت سر هم می­‌آیند بعد از مدتی شما را از پای در خواهند آورد. روش دیگر در مقابله با موج این است که وقتی موج به سمت ما می‌­آید پاها را از سطح زمین جدا کنیم و همراه موج بالا برویم و بعد با آن پایین بیاییم. اگر این حالت را تجربه کرده باشید، متوجه می‌­شوید که نه‌تنها موج به شما آسیبی نمی‌­رساند بلکه از آمدن موج لذت هم می­‌برید و برای آمدن موج­‌های بعدی آمادگی لازم را دارید. این بهترین روش برخورد با مشکلات است. همیشه آمادگی برخورد با مشکلات را داریم و بجای مقابله با آن‌ها، به دنبال راه‌­حل برای رفع‌شان هستیم. روش دیگر دراز کشیدن بر سطح آب است، اینکه نسبت به موج‌­ها بی‌­تفاوت باشیم و حتی آمدن‌شان را حس نکنیم. این روش تا زمانی خوب است که موج­‌ها کوتاه باشند. درصورتی که موج بلندی بیاید می­‌تواند ما را به زیر کشد و به ما آسیب برساند. پس این روش فقط در زمانی کاربرد دارد که بدانیم دریا آرام است و آرام خواهد ماند. چیزی که مشخص است دریا گاهی طوفانی و گاهی آرام است و این ما هستیم که باید نسبت به آن آگاهی داشته باشیم و خود را برای هر شرایطی آماده کنیم تا در زمان طوفانی غرق نشویم.

پ.ن: امروز 30 اسفند است و این آخرین نوشته من در سال 1399 است، نوروز مبارک.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *